كاخ صبرم در نبودت با تلنگر مى شكست
ريزد از دل ارگ بم آه اى صلابت بى خيال
يا تو با من مانى و يا مى روى با ديگران
خسته ام از اين تحمل از رقابت بى خيال
هيزمى در سينه دارم از تب عشقت نگو
آتشى كرده مذابم با حرارت ، بى خيال
من مجازم عاشقت باشم تو اما يك كمى
دلخوشم با يك كمى ها ،بى نهايت ، بى خيال
مثل بادى آمدى و عاقبت هم مى روى
در همين لحظه بمان و عاقبت را بى خيال
زخمه ها بر من زنى تا ساز دل رقصد تو را
دل شكستن حل شود با يك جراحت بى خيال
شعر من از تو نبوده به خودت هرگز نگير
جز تو اما كس نبوده با لياقت ، بى خيال
طاقتم سر مى رسد وقتى مرا پس مى زنى
رفع زحمت مى كنم من با اجازت بى خيال
#نسيم_عطايى
https://telegram.me/NasimAtaei
برچسب: خیال,
نویسنده: شیوا کریمیپور