
درد دل را با تو گويم بى سياست بى خيالچشم خود را بر نگردان از نجابت بى خيال كاخ صبرم در نبودت با تلنگر مى شكستريزد از دل ارگ بم آه اى صلابت بى خيال يا تو با من مانى و يا مى روى با ديگرانخسته ام از اين تحمل از رقابت بى خيال هيزمى در سينه دارم از تب عشقت نگوآتشى كرده مذابم با حرارت ، بى خيال من مجازم عاشقت باشم تو اما يك كمىدلخوشم با يك كمى ها ،بى نهايت ، بى خيال مثل بادى آمدى و عاقبت هم مى روىدر همين لحظه بمان و عاقبت را بى خيال زخمه ها بر من زنى تا ساز دل رقصد تو رادل شكستن حل شود با يك جراحت بى خيال شعر من از تو نبوده به خودت هرگز نگيرجز تو اما كس نبوده با لياقت ، بى خيال طاقتم سر مى رسد وقتى ...
ادامه مطلب